انتشار «كليات تاريخ فلسفه به زبان ساده»

ارسطو در کتاب چهارم فیزیک به تحلیل مفهوم مکان می پردازد.مکان نخستین چیزی است که بر شی حایز آن مکان محیط است .این مکان جزیی از شی نیست این مکان که نه بزرگتر ونه کوچکتر از شی مکان منه است ,واین که مکان از شی حایز آن جداشدنی است وقتی که شی تغییر مکان می دهد.ارسطو مکان را از فضا متمایز می داند.وی مکان را سطح داخلی یک ظرف که با سطح خارجی مظروف خود در تماس است بنابراین مکان بوسیله ی حجمش سنجیده نمیشود, چنان که فضا,اگر ارسطو وجود آن را به رسمیت بشناسدبه وسیله ی حجمش اندازه گیری میشود.

از نظر ارسطو چیزی به عنوان خلا نمیتواند وجود داشته باشد.خلا تنها به معنای مکانی است که خالی باشد اما مکان یک ظرف است و ظرف اگر مظروفی نداشته باشد چیزی نیست وقتی چیزی تغییر مکان می دهد مکان قبلی آن بلا فاصله با چیز دیگری پر میشود یا در غیر این صورت ظرف پیشین همچون کیفی که خالی میشود در خود فرو میریزد.ارسطو معتقد است که تغییر میان اضداد صورت میپذیرد برای مثال چیز سردی گرم شده یا چیز خشکی تر شده یا چیز نا موزونی موزون شده بنابرلین اضداد باید از مبادی باشند این که بگوییم سرد به گرم تغییر یافته است درست نیست ,این خود اضداد نیستند که به یکدیگر تبدیل میشوند بلکه چیزی که از ابتدا بوسیله ی یکی از دو ضد توصیف میشده است, سپس بوسیله آن دیگری توصیف میشود پس آن چیزی که فرض میکنیم متحمل تغییر میشود .چه چیزی است ؟

وسوسه میشویم فکر کنیم که ارسطو در زمان تدوین کتاب اسمان ها نظریه ای مکانیکی در مورده حرکت آسمان ها در نظر داشته است .در این صورت میتوان فرض کرد که کلیت نظام حرکات کیهانی هم در آسمان ها و هم در جهان تحت قمر بر طبق اصول فیزیکی یکسانی حرکت درونی طبیعی پنج عنصر کار میکند.این فرض با یکی از تفاسیر تعریف مشهوری که ارسطو از طبیعت در کتاب فیزیک به دست میدهد وآ را اصل درونی حرکت و سکون میداند به خوبی سازگار است .

در حالی که صورت فعالیت یا فعلیتی است که باید در صورتی که بدن زنده بالفعل باشد, در ان حاضرباشد.برطبق نظریه ی تحلیل بر اساس ماده ,صورت یک فرد به مثابه ی یک انسان زندگی میکند.زیراز قوای ماده وشی برخوردار است که به قسمت های مختلف نفس انسانی ,که اصل زندگی انسانی است,تخصیص یافته اند. از آن جا که ارسطو نتیجه گرفته است که حرکت مدور طبیعی عنصری است که کرات آسمانی از آن ساخته شده اند.ممکن است به نظربیاید که لازم نیست هیچ علت دیگری برای این حرکات تعیین شود.اینکه کرات اسمانی میگردند, میتواند صرفا واقعیتی مربوط به سرشت عنصرشان باشد که تا وقتی که چیزی مانعش نشود,دایره ای میچرخند ومحل قرار گرفتن قطب های هر کره و نسبتی که این کرات با یکدیگر دارند مشخص میکند که هر جز از عنصر اثیری کدام مدار دایره ای مشخص را طی میکند.از انجا که ارسطو در کتاب آسمان ها به نظریه افلاطون درباره ی حرکت آسمان ها مینویسد :هر آسمانی را نفس آن آسمان به حرکت در می آورد, حمله کرده است,ودرباره ی وجود حرکت دهنده ای خارجی سکوت کرده است.

تحقیق متافیزیکی برای رسیدن به اصل اولی بوده ,با آغاز از علت های اشیا خاک ,آب ,هواو آتش که برای ما آشنا هستند میتوان به بالا ترین علت ها به فهم جوهر الهی رسید. صورت یا (جوهر) نوع انسان, صورتی است که به این دلیل که بدن انسان آن را داراست به آن زندگی میبخشد وتغییر,برخلاف صورت جوهری که نوعی فعالیت یا فعلیت ناتمام است ولی فهم رابطه ی میان تغییر وقوه ی تغییر ما را قادر میسازد ,که بفهمیم صورت جوهری به چه معنا فعلیت است.فعلیت چیزی است که برچیزی دیگر می ایستد همانطور که تغییر بر بالقوگی مربوط به خود می ایستد.

آثار منطقی ارسطو را در مجموع با عنوان یونانی ارغنون میشناسند.این نامگذاری بازتاب این عقیده است که ارسطو منطق را نوعی ابزار یا وسیله می داند و نه لزوما بخشی از فلسفه.در میان رسالات ارغنون اولین رساله مقولات است.مقولات به عبارت های ساده میپردازد(موضوع.محمول)که با ترکیبشان گزاره های ساده را میسازند وجوهرهای اولیه را موضوعات نهایی حمل میداند.یک فرد انسان-یک درخت مشخص-از نظر ارسطو بدون جوهرهای اولیه هیچ چیزی وجود نخواهد داشت.رساله مقولات ارسطو همچنین شامل بررسی مقوله های ده گانه است.با تاکید بر چهار مقوله جوهر,کمیت,نسبت و کیفیت.جوهر شی زنده, نفس آن است به این دلیل که نفس آن در بدنی حاضر است که آن بدن اندام واری زنده وفعال را میسازد.بدن ماده وشی در بالقوگی است.

اگر کمی تامل کنیم، می بینیم بدون گزاره های فلسفی نمی توان زیست. اپیکور معتقد به میرایی روح است در واقع او بقای روح را انکار میکرد و رد مشیت الهی از طرف او همه وهمه باعث شد که سنت مسیحی به مخالفت با او دربیاید.سیسرون:نقطه مقابل اپیکور است برای او رواقی گری مهم است, دراهمیت سیسرون در تاریخ فلسفه تردیدی نیست ,اما این اهمیت ناشی از اصالت یا نظام فلسفی خود او نبود بلکه به دانش گسترده اش درباره ی فیلسوفان پیشین و فصاحت حیرت آور ترجمه ها و شرح هایش به زبان لاتین برمی گشت. حس لذت بازنمایی آن توسط انسان یک رابطه می بیند.ارسطو گفته است که اگر ما شی بازنمایی شده را از پیش ندیده باشیم ,اثر بازنمایانه همچون یک بازنمایی برایمان لذت بخش نخواهد بود, بلکه تنها از مهارتی که در آن به کار رفته ویا از رنگ هایش لذت می بریم.در واقع ما ازیک اثر هنری لذت میبریم چون در بین ما و اثر هنری وجه اشتراک وجود دارد,وجه اشتراکی که تمامی نوع بشر آن را در زندگی خود تجربه کرده اند,حس ترس ,حس قصور,حس حماقت و تردید.برای بازنمایی ولذت از یک اثر هنری لازم نیست آن اثر را در گذشته دیده باشیم, مثل نمایش های شکسپیر.ما از تراژدی ادیپ لذت میبریم چون او نماینده ی دردها آلام ترس های نوع بشری است.

ارسطو پاسخ میدهد که آن چیز ماده یا هوله است .تلقی ای که ارسطو از ماده دارد مفهومی است که امروزه بیشتر متافیزیکی دانسته میشود تا فیزیکی.ماده یک انتزاع است ما صرفا در فکر خود از درون همه ی صفات شی طبیعی که به صورت آن مربوط اند,به ماده میرسیم .ماده هیچگاه منفک از همه ی صفاتش وجود ندارد.در سلسله مراتب ارسطویی از اشیای موجود ساده ترین نوع اشیا که وجود اساسی دارند, قطعات عناصر چهارگانه هستند.در جهان تحت قمر در تقابل با آن چه که در آسمان ها است هر چیزی که موجود باشد دستخوش تغییر است .از یک کیفیت به کیفیت ضد آن ,از یک اندازه ی مفروض به بزرگتر یا کوچکتر از آن و یا از یک چیز به چیز دیگر.چیزی که زمینه ی تغییر فیزیکی است ماده است .ماده دارای بالقوگی از دست دادن یک صورت و پذیرفتن صورتی دیگر است ,ماده وصورت و بالقوگی و فعلیت جفت اصطلاحات مرتبط اند.عناصر اربعه :خاک آب هوا آتش بالقوگی تبدیل شدن به یکدیگر را دارند.این اسامی در کاربرد ارسطویی شان هر کدام به گستره ای از جوهرهای سخت روان بخاری سوزان اشاره دارند.

برخی از برترین فیلسوف ها هیچ وقت چیزی ننوشتند و از نوع و سبک زندگی خودشان به عنوان نمونه ای برای نشان دادن فلسفه ی خود در عمل استفاده کردند. زیرا نخستین اصل و نخستین منظور در هر عمل تحصیل فراغت است، درست است که انسان به هر دو این ها (کار و فراغت) نیاز دارد ولی فراغت از کار کردن بهتر است یعنی هدف کار کردن به واقع چیزی جز تحصیل فراغت نیست. الیگارشی:حکمرانی عده ای معدود که نوعا ثروتمند هستند.دموکراسی ,دموکراتیا:قدرت در دست مردم .دموس حکمرانی عده ای بسیار که عمدتا فقیر هستند.دموکرات ها ادعا می کنند که از آن جا که همه از یک لحاظ,یعنی در این که آزاد متولد می شوند,برابرند.عادلانه این است که در همه ی چیزهای دیگر یعنی قدرت سیاسی ,هم برابر باشند.الیگارشی معتقدند که چون مردم با هم برابر نیستند ,یعنی خودشان در یک چیز که ثروت باشد برتر از دیگران هستند ,عادلانه این است که باقی چیزها هم نابرابر باشد.یعنی آن ها باید قدرت بیشتری داشته باشند.بندگی به نفع خود بنده است و بنده و ارباب بایکدیگر همزیستی مسالمت آمیز دارند.بنده از نعمت اندیشیدن برخوردار نیست وفقط می تواند درک کند,ارباب :از نعمت اندیشیدن برخوردار است .

در واقع رفاه مادی و امنیت تا اندازه ای هدف همه ی اجتماعات است,حتی بر اساس فلسفه ی طبیعی خود ارسطو ,دولت نمی تواند طبیعی باشد.دولت بیش از آن که طبیعی باشد شبیه مصنوعات است پر از اختراعات و تمهیدات قانونی و اجتماعی.پادشاهی:مونارشیا حکمرانی یک نفره.اشراف سالاری:آریستوکراسی:قدرت در دست بهترین ها.پالیته پولیته ئیا:نظام مختلطی که عناصر آن با دقت از میان الیگارشی و دموکراسی انتخاب شده اند.حکمرانی یک طبقه متوسط بزرگ یعنی اشخاصی که نه ثروتمندند ونه فقیر وتنها میلی معتدل به ثروت وقدرت دارند.

یعنی ما در مورد هر چیزی که میخواهیم بررسی کنیم، در واقع به فلسفه آن “چیز” پرداخته ایم. اگر بعد از ۴۰ سال نتوانسته ایم یک دختر را ارشاد و نسبت به حجاب قانع کنیم باید بپذیریم که در این زمینه مشکل داشته ایم. اگر قوه خیال کنترل نشود فرد نقش پرندهای را بازی میکند که هر لحظه از این شاخه به آن شاخه میپرد و به عبارت دیگر فکر گناه به او هجوم میآورد و زمینه افتادن در گناه برای فرد فراهم میشود. اگر حجاب جزء اعمال تعبدی باشد باید این مسئله که آیا هر عملی که قصد قربت در آن شرط است فردی است، و یا اینکه ملازمهای بین این دو نیست، حل شود.

دیدگاهتان را بنویسید