زن در شعر سهراب سپهری

به طوریکه می توان اشعار مولانا را که رفتار ذرات ابتدایی را توصیف کرده است به شکل معادلات ریاضی در آورد. عراقی نیز در لمعات آفرینش را چنین توصیف می­کند: «سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، در خزائن بگشود، گنج بر عالم پاشید. با پذیرفتن این نکته که آغاز هر سبک هنری از سادگی به طرف پیچیدگی و کمال است، می توانیم نتیجه بگیریم که همانطور که در حوزه کلمات و بافت نحوی و سایر اختصاصات شعری و ادبی، شعر اولیه فارسی ساده بوده و از معشوق و معشوقه های ساده نیز برخوردار بوده است. حجم سبز در حقیقت رویکردی دوباره به زبان و محتوی منظومه صدای پای آب است با این تفاوت که اشعار این مجموعه از استقلال نسبی برخوردار بوده و تا حدی حال و هوای هر شعر با دیگری متفاوت است.

هر چند این مکتب زندگی طولانی نداشت ولی آثار و نتایج آن در ادبیات و شعر فارسی باقی ماند و بعد از آن دیگر هرگز معشوق شعر فارسی، اوج و منزلت خود را باز نیافت. خلاصه ی نظریه ی وحدت وجود ابن عربی را می­توان در این عبارت فشرده­ی او ملاحظه کرد: “فسبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها” در نظر ابن عربی، هستی در جوهر و ذات خود جز یک حقیقت نیست که تکثّرات آن به اسما و صفات و اعتبارات و اضافات است و چیزی است قدیم و ازلی و تغییر ناپذیر، اگرچه صورت­های وجودی آن در تغییر و تبدّلند.

مرور هشت کتاب این داوری را به منصه ظهور می رساند که نگاه اولیه سهراب به شعر و مضامین آن همراه با افزایش تجربه و سن و پختگی شاعر تغییر کرده است. سهراب به هیچ یک از قواعد طبیعت ریشخند نمی زند و برای همه موجودات و مخلوقات احترام قائل است و آن ها را معمولی می داند که برای علتی مهم و از سوی علت العللی بزرگ آفریده شده اند. گویا نخستین شاعر ایرانی که به این شعر الوار توجه کرده، مسعود فرزاد است(۱۲۸۵ ـ ۱۳۶۰) که در یک رباعی گفته است: «غم گفت سلام، گفتمش بر تو سلام» و نصرت رحمانی (۱۳۰۶ـ۱۳۷۹) هم غزلی دارد که در مطلع آن غزل به ترجمه همان کتاب فرانسواز سادگان۳ بیشتر نظر داشته تا به اصل شعر الوار: «به سوگواری زلفت سلام بر غم باد».

ای محبوب من، چهره زیبایت را نشان بده، زیرا آرزوی باغ و گلستان دارم (و چهره ی تو همچون باغ و گلستان است). شور برهنه ای بودم. ظاهراً شاعر در عنفوان جوانی، شور پر شتاب زندگیش را رام طرح مفاهیم بسته سیاسی دهه 30 و 40 نموده است. البته وجود استعاره های دور از ذهن و نیز بافت خاص این شعر، آن را کمی دیریاب کرده و به همین دلیل نمی توان آشکارا دربارۀ جنسیّت و هویت این موجودی که نیم پیکر او در تیرگی شب گم شده است، قضاوت کنیم، ولی بر روی هم رفته به نظر نمی رسد شعر حال و هوای عاشقانه داشته باشد، بلکه ظاهراً در پی بیان مفهوم فلسفی ذهن خویش است و در این جریان، اوّلین بار از شخص دیگری در شعر سخن به میان می آید که سهمی از روایت شعر بر عهده اوست.

ولی چون شعر در حالتی از کلی گویی و مبهم سرایی سروده شده است، پی به رابطه ان ها نمی بریم و اصولاً بنظر می رسد مقصود شاعر از آوردن زن در اینجا، کمک از نیمه دیگر زندگی برای به حرکت در آوردن شعر است. می دانیم که سهراب هرگز ازدواج نکرد و این تجرد او، خودش شاید عاملی باشد برای تفاوت موجود در دیدگاه او و سایرین در جهت فلسفه وجودی زن و نحوه ذکر و آوردن این جنس لطیف در شعر. با تغییر قراردادهای اجتماعی و نیز معیارهای شعر، به ملازمت تغییرات جامعه، جایگاه معشوق و معشوقه در شعر تغییر کرد، در شعر جدید نیز این تفاوت دیدگاه ها، حتی شدیدتر از قبل به چشم می خورد، و به جرأت می توان گفت که تمام تحولات که در خصوص نوع نگاه های معشوق را، که در ابتدای مقاله آوردیم، در همین چند دهه اخیر در شعر فارسی نمود یافته است.

زاویه گفتگوی شعر نیز تغییر می کند. همان اختصاصاتی که درباره معشوق شعر قدیم برشمردیم، برای شعر نو نیز صدق می کند. به نظر می رسد که این مجموعه، دستمایه ای بوده است برای تجربه های دیگری در حوزه های زبانی و محتوایی، ولی افسوس که اجل این فرصت را به شاعر نام آور معاصر نداد تا به بار نشستن این تجربه را نیز به تکاپو بنشیند. تصاویر، پیچیدگی زیادی پیدا می کنند و حرف های شاعر در میان انبوهی از بازی های زبانی و معنوی، به ابهام گویی می رسد و به همین علت است که از آن تحرک و سبز زندگی مجموعه های قبلی در این اشعار اثری نیست.

اینبار الفاظ و کلمات رقیق تر شده اند و به نظر می رسد حجم بیشتری از ذهن شاعر درگیر این مفهوم گردیده است. این سطرها هیچ کدام به تنهایی، دارای مفهوم کاملی نیستند و حتماً باید در کلیت شعر در نظر داشته باشیم تا آن هدف نهایی که مورد نظر شاعر بوده است، مشخص شود. در این سبک به فراخور بازگشت قالب به سبک عراقی و خراسانی، و معشوق نیز همان معشوق سعدی و حافظ گشت ولی با این تفاوت که دیگر اوضاع اجتماعی اجازه آن عشق بازی ها را نمی داد و شاعران این سبک اکثراً از تجربه های نیازموده، شعر می گفتند.

نمی کند و به همین علل نگاه او به زن نیز با شاعران همه دوره و حتی کل ادبیات فارسی متفاوت است. اما گروه سوم شاعرانی هستند که هر چند دغدغه اصلی شعر آن ها عشق و معشوق نیست ولی در گرماگرم سخن از عشق نیز سخن به میان می آورند و اتفاقاً در شعر همین دسته است که دوباره معشوق خصوصیات اصلی قرون گذشته خود را پیدا می کند. گویی انسان تا وقتی که دچار این رگ پنهان رنگ ها شده است، در جسمانیت گرفتار است و بعد از ان جزئی تفکیک ناپذیر است که می توان فقط آن را انسان عاشق نامید و دیگر هیچ.

یعنی معشوق این شاعران نه عریان است و نه انقدر پیچیده که نتوان آن را تشخیص داد و از سوی دیگر بین معشوق آسمانی و زمینی نیز در نوسان است و همین ویژگی ها باعث شده است تا شعر این شاعران و عشقشان زبانزد گردد. ـ از ترکیبات خاص بیدل است «آیینه نگین» نوعی آیینه است که آن را با نگین­های گرانبها تزیین کنند و این آیینه استعاره از دل شاعر هست که میخواهد جمال معشوق خویش را در آیینة دل خود آن آیینهای که با نگینها و سنگهای قیمتی تزئین کرده ببیند جمال چنین معشوقی اینگونه آیینهای را میطلبد که بیدل آن را نیز مهیّا کرده است.

برای هدف خود تلاش می کنید و معمولاً تا به آن نرسید از راه خود باز نمی گردید. تصاویر تیره و سهم، استعاره ها و تشابیه و همناک و اوزانی سنگین به کمک باور نوامیدانه شاعر آمده و منظره ای را فرا راه گشوده است که جز سیاهی نمی توان نامی بر آن نهاد. به عبارت دیگر سبک هندی، شعر را به علت غایی شعر بودن اهمیت می داد و در این راه معشوق نیز وسیله ای بود برای نوآوری در لفظ و به هیچ عنوان در پی آن نبودند که شعر را برای معشوق بپردازند.

دیدگاهتان را بنویسید