فلسفه، رمان و معمای ناگشودنی هستی/ نگاهی به کتاب «فلسفه چیست»

با این وجود، فیلسوفان در طول تاریخ به پیشرفت و توسعه ی عرصه های دیگر، کمک های بسیار مهمی کرده اند. پس از دوران رنسانس، مبانی فلسفی به طور کلی زیر سؤال رفت و گرایش های مادی مطرح شد و کم کم مکاتب ماتریالیستی پدید آمد. میگوید: بله. میگویم: پس نمیتوان برای آن پژوهشی انجام داد. بنابراین وجود را نمیتوان به وجود تعریف كرد؛ همه ظهورات خود وجود است و بنابراین وجود تعریفناپذیر است. به این معنا اگر ما عشق را مساوق وجود بگیریم (مفهوما جدا و مصداقا یكی)، همان طور كه وجود تعریفناپذیر است و همهچیز را به وجود تعریف كنیم، عشق هم طبعا تعریفناپذیر میشود و همهچیز را باید به عشق تعریف كنیم.

در توجه به معنای عشق اگر معنای بسیار گستردهای برای آن قایل شویم تا حدی آن را هم بدیهی و هم تعریفناپذیر مییابیم. هرچقدر عشق را محدودتر كنیم و معنای جزییتری از آن را در نظر داشته باشیم میرویم به سمت اینكه تعریفی از آن به دست دهیم. به نظر شما تفاوت تبیین عشق در فلسفه و عرفان كجاست؟ از ديد فلاطوري، تنها فيلسوف مسلماني كه به اين تفاوت بنيادين ميان انديشه اسلامي با فلسفه يوناني پي برد، ابنسينا بود. تفاوت اصلی فلسفه و سفسطهگری در این است که سوفیستها به دنبال این هستند که از قدرت کلام در جنگ تبلیغاتی علیه حریف استفاده کنند و او را متقاعد كنند یا به اصطلاح سرجایش بنشانند.

خدا میخواهد میان بندگان خود مساوات باشد و طعم گرسنگی و درد و رنج را به اغنیا بچشاند تا به ضعیفان و گرسنگان رحم کنند. به هر حال قطعا در تبیین مفاهیم گوناگون مشترك از جمله مفهوم عشق، تفاوتهای كم یا زیادی میان فلسفه و عرفان وجود دارند. فیالمثل میان لاانسان و لاحیوان نقیض عموم و خصوص مطلق برقرار است. پس آنچه مردم عامّه درباره زیبایى و مفاهیم دیگر مى اندیشند، تصورات گوناگون و بى ثبات است که گویى بین عدم صرف و وجود مطلق در نوسان است. پس بررسی و پاسخ ما بستگی به این دارد كه ما از چه دیدگاهی به موضوع بنگریم.

هركدام از اینها برای خود موضع و روششناسی خاص خود و در نگاهی گستردهتر به قول معروف رئوس ثمانیه خاص خود را دارند، اما آنها میتوانند در بعضی از موضوعات با هم مشترك باشند و موضوع عشق یكی از اشتراكات آنهاست. همان روشی كه در علوم گوناگون تجربی، از فیزیك تا زیستشناسی و روانشناسی و جامعهشناسی (به همان میزان كه شایستگی آن را دارند كه به راستی «علم» تلقی شوند) به كار بسته شده و موفق بوده است، بنابراین وقتی به روانشناسی روی میآوریم، انتظار داریم كه با روش تجربی با قضیه برخورد كند و بتواند به عشق به عنوان یك موضوع در چارچوب روششناسی خود بپردازد.

جواب این پرسش بستگی به این دارد كه ما ببینیم این عشق را در كجا میخواهیم دنبال كنیم: اگر عشق صرفا یك احساس عاطفی انسان است، میشود گفت بخشی از آن را فلسفه تبیین كرده است و فیلسوفان و عارفان بزرگ به این موضوع پرداختهاند. این احساس در زبانهای مختلف نامهای متفاوتی گرفته اما محتوای آن همان مهر یا عشقی است كه میشناسیم. در این كتاب ما تبیین جهان هستی را برپایه گونهای سریان عشقی كه خود گویی سریان وجود است میبینیم. اینها انسانهایی بودهاند كه توانستهاند به قدر جان پرظرفیتشان از اقیانوس ناپیدا كرانه این جهان هستی بنوشند و به ما هم بنوشانند.

گذراندم به مکتب هم میرفتم. از چهرههای اصلی بنیانگذار این مکتب میتوان جرمی بنتام و جان استوارتمیل را نام برد. دو نظریه اصلی رنه دکارت چیست؟ احتمالاً پدر دکارت از او انتظار ورود به پارلمان را داشت، اما حداقل سن برای انجام این کار 27 سال بود و دکارت در آن زمان تنها 20 سال داشت. در سال 1629 رنه دکارت به دانشگاه فرانکر رفت و در آنجا در کنار خانوادهای کاتولیک اقامت کرد و اولین پیش نویس کتاب مدیتیشن خود را نوشت. در اواخر سال ۱۳۲۵ به حوزه عالی نجف اشرف وارد شد و حدود ۱۲ سال در آن دانشگاه بزرگ به تحصیل نهایی و تتبع و تدریس اشتغال ورزید.

امروزه هم علم به شكل جدی به آن پرداخته و علوم اعصاب (نوروساینس) به طور دقیقتری به این مباحث میپردازد و تلاش جدی میشود كه در چارچوب روانشناسی و علوم اعصاب بتوان تا جایی كه ممكن است به این درك و تبیین این احساس نزدیك و نزدیكتر شد. اصلا عشق از چه زمانی سروكلهاش در زندگی فیلسوفان پیدا شد؟ به عبارت دیگر، آموختن فلسفه انسان را از حس گرایی و توجه تنها به حس و جسم خود که به اقتضای زندگی طبیعی همه بدان دچارند، می رهاند. این عشق آن نیرویی است كه مساوق وجود یا انگیزه پدیدآیی هستی و انسان است؛ یا گونهای تجلی خاص از وجود است كه البته یك تجلی جزیی آن در مرتبهای نازلتر عشق یك انسان به انسان دیگر است.

البته بعضی از فیلسوفان به طور مشخصتر از حوزه اندیشهپردازی نسبت به كل هستی دور میشوند و دیدگاه تجربی پیدا میكنند و دیگر به عشق به صورت یك مفهوم مساوق با هستی یا سرشته با هستی نگاه نمیكنند و صرفا عشق را تمایلی در انسان میدانند. حالا میتواند عشق یك انسان به انسان دیگری باشد یا عاطفه و علاقه یك انسان نسبت به یك گل یا طبیعت یا یك امر زیبا. عشق به مثابه یك هستومند و مفهومی خاص تلقی میشود كه در مصداق خود همان هستی فراگیر یا سرشته با هستی فراگیر است.

بنابراین همواره علاقهمند بودم در درجه اول گزارشی همدلانه از اینها هم به خودم و هم به مخاطبانم ارایه كنم و اگر توانستم با معیارهایی كه خودم از فلسفه تحلیلی یاد گرفتهام اینها را نقد بكنم. اولین فیلسوف اسلامى که آثار و تألیفات زیادى دارد و ابن الندیم در الفهرست به تفصیل از آنها یاد کرده است یعقوب بن اسحاق کِندى (متوفا در ۲۶۰ هجرى) است. هرچند که در آثار او انعکاس افکار صوفیان به پایه ابن سینا نمیرسد، اما در فصوص الحكمة و نیز در رساله موسیقی نشانههای اعتقاد عمیق فارابی به تصوف کاملاً مشهود است.

به علاوه همه اینها، دیدگاههای بسیار روشن نظری و بسیار مهم عملی که فارابی در حوزه موسیقی داشت که مبنای مقاله من نیز است- در باب قدرتی که او در موسیقی عملی و نظری داشت و میدانیم که ابن سینا این را نداشت؛ اینجا نسبت این دو بزرگ را روشن میکند. این نگرش به نحوی به فلسفه اسلامی، چه فلسفه ارسطویی به ویژه از طریق ابن سینا و چه فلسفه افلاطونی به ویژه از طریق سهروردی راه پیدا كرده است. به طور عامتر به نحوه پدیدایی جهان میپردازد و راه را باز میكند تا فیلسوف نوافلاطونی یعنی فلوطین دست به تبیینی فلسفیتر در پدیدایی جهان در پیوند با عشق بزند كه این بعدا تاثیر ویژه خود را بر عرفان اسلامی میگذارد.

کسانی میگویند مسئلهی غریزهی جنسی و مشکل زن و حجاب در جوامع غربی حل شده است؛ آری، اگر از زن رویگرداندن و به بچه و سگ و یا همجنس روی آوردن حل مسئله است، البته مدتی است این راه حل صورت گرفته است! البته ما میتوانیم عاطفه آدمی را نسبت به یك انسان دیگر یا عشق به جزیی از طبیعت، تجلیای یا بهرهگیری از آن عشق به معنای وسیع كلمه بگیریم.

دیدگاهتان را بنویسید