متافیزیک به زبان ساده + آشنایی مختصر با علوم ماوراءالطبیعه

در ارسطو برخلاف افلاطون، نفس از بدن مفارقت پیدا نمی­کند و سرنوشت مشابه آن را دارد، ولی افلاطون معتقد است که بدن به وجود می­آید و ازبین هم می­رود، ولی نفس باقی می­ماند و متعلق به دیار دیگر است و به آلودگی جزئیات و محسوسات گرفتار نمی ­شود. آنچنان که در هستی ­شناسی ارسطو دیدیم، ماده از صورت و صورت از ماده غیرقابل انفکاک است و جدا ناشدنی است و به همین ترتیب نفس از بدن تا زمانی که حیات دارد جدا نمی­شود و هر سرنوشتی که بر ماده و بدن می­رود بر صورت و نفس هم اعمال می­ شود.

و تفاوت هستی شناسی ارسطو و افلاطون در همین نکته است که هر دو به کلی به عنوان متعلق معرفت حقیقی معتقدند و می گویند متعلق معرفت حقیقی حتماً کلی است اما هستی­شناسی آنها از اینجا جدا می ­شود. بدن و ماده به وجود می ­آیند و از بین می­روند و ارسطو می­گوید؛ چون نفس با بدن متحد است. همه فقها و عالمان آشنا به نصوص دینى بر لزوم پوشیده بودن بدن از نگاه نامحرم اتفاق نظر دارند و چون این حکم در قرآن آمده است، ابدى و همیشگى است.

از نظر افلاطون وجود نفس ارتباط مستقیمی با شناخت مستقل از حواس و تجربه دارد. تحقیق «دانشنامه امام علی(ع) / زیر نظر علیاکبر رشاد»: دارای لوح درخور تشویق از طرف پنجمین دوره کتاب سال ولایت. ابن سینا عشق را در مراتب گوناگون هستی از ضعیف ترین درجه تا قوی ترین مرتبه آن، یعنی واجب الوجود جاری دانسته است؛ عشق در هریک از این مراتب از درجات گوناگونی برخوردار است. پوزیتیویسم طرف داران حرفه ای و دولتی از ایده آل علمی را به درجه ای از توجیه نظری درباره موضع خودشان مجهز می کند، به طوری که گاهی اوقات می توان اقوال تحریف شده یا تحریف نشده از اصول پوزیتیویستی را در مباحث عمومی راجع به علم و تامین بودجه علم شنید.

از دیگر متفكران مشهور اسلامی در این عصر ابن سیناست و نظام فلسفی وی آمیزه ای از مهمترین عناصر بنیادی فلسفه مشایی – ارسطویی و برخی عناصر مشخص جهان بینی نوافلاطونی، در پیوند با جهانبینی دینی اسلامی است؛ اما این پیروی از جهان بینی حكمای یونان، كوركورانه نیست و گاه به گاه در ساختار تفكر مشایی نوآوری می كند. عده اى باید بنّا و عده اى دیگر برزگر و گروه سومى پارچه باف، دیگران کفش دوز و پیشهور و جز آن باشند تا مایحتاج بدن فراهم گردد. اما در اصل هیچ قانون و فرمولی جهت رسیدن به کامیابی در جهان وجود ندارد و هر کسی به شیوهی منحصر به فردی قادر به تجربهی آن است.

فلسفه مطلوب اسلامی در عین اینکه به تفسیر عالم می­پردازد، آن اصولی از تفسیر جهان که قدرت مدل­مند کردن تغییرات عینی را می­دهد را نیز مشخص ساخته و در پی تفسیر جهان، روش تدبیر جهان را نیز بیان می کند. اما بعضی از اجسام طبیعی، دارای حیات، یعنی دارای نفس است (زیرا که حیات و نفس مترادف است)؛ پس اجسام طبیعی ذی حیات نیز جوهر خواهد بود. حال ارسطو می ­پرسد که کدام یک از اجسام طبیعی دارای حیات بالقوه است و خود او پاسخ می­ دهد که آن جسم طبیعی که دارای اعضاء است.

همانند او چيزى نيست. مطابق نظر ارسطو وقتی که بگوییم این جسم زنده است، بدین معنی است که این جسم دارای قوای معینی است- قوایی که موجود زنده را از سایر موجودات متمایز می­کند- نه این که او در این لحظه هر یک از قوای خویش را بالضروره به کار نگیرد این امر قابل تردید است. بنابراین نفس با بدن به وجود می­آید و با بدن هم از بین می­رود و به عبارتی کائن و فاسد است. به نظر می­آید این تعریف ارسطو تعریف عامی باشد که شامل نفس نباتی، حیوانی و انسانی می­شود.

اما اينكه آيا نظر اسلام درباره حجاب و پوشش احترما گزاردن به حس غيرت مرد است يا نه؟ عملا مردها پوشیده تر از زن ها از خانه بیرون می آیند چرا که تمایل مرد به نگاه کردن است و برعکس تمایل زن ها به خودنمایی. ازدواج وسیله ای است که بواسطه آن زن و مرد آرامش روانی و جسمی را به یکدیگر عرضه می کنند. آکوئیناس- بزرگترین مروج اندیشه ­های ارسطو در قرون وسطی- نیز چنین دیدگاهی دارد: «آکوئیناس اشاره می ­کند که چون او یک متاله است، ابتدا انسان­ها را در رابطه با روح انسانی بررسی خواهد کرد: قطعاً یک حکیم الهی، طبیعت بشر را در رابطه با روح بررسی می­کند، نه در ارتباط با جسم، مگر تا حدی که جسم با روح مرتبط است.

یکی از مسائل علم النفس, بررسی وضعیت قوای نفسانی و از آن جمله قوه خیال و قوه متخیله است که در حکم زیبایی شناختی و فرآوری هنری نقش اساسی دارند. جوهر به معنی ماده نیست، زیرا که ماده تعین ندارد، و به معنی صورت هم نیست، زیرا که صورت محض فارغ از هرگونه جسمانیتی است، پس ناچار از نوع جوهر، یعنی جوهری مرکب از ماده و صورت، خواهد بود. از نظر ارسطو حیات یا زندگی به چیزی دلالت می­کند که دارای نفس است یعنی نفس تحقق بدن است و از بدن جدانشدنی است.

دکتر ( آلکسی سوفورین ) در کتاب خود می نویسد ( جسم به هنگام روزه به جای غذا از مواد باقی مانده در بدن استفاده کرده و آن ها را مصرف می نماید و بدین وسیله مواد کثیف و عفونی ای که در جسم هست و ریشه و خمیره بیماری ها از آن ها است . معمولا، فلاسفه بر اساس مکاتب فکری که دارند، شناخته می شوند. از این رو، چون در جوامع غربی، اختلاف فلاسفه در مبانی و بین اثبات ماده و ماورای ماده بود، مکاتب فلسفی زیادی گسترش پیدا کرد و فلسفه ها بیش تر فرد محور شدند، ولی در عالم اسلام چون فلسفه در خدمت دین بود، اختلافات بیشتر در روش ها بود و تفاوت سه گرایش عمده فلسفه اسلامی در روش آنهاست، بر خلاف مکاتب فلسفه غرب که علاوه بر اینکه به روش واحدی پای بند نیستند، در مسائل هم دچار اختلاف و پراکندگی اند.

یک قسم از چیزی که هست، جوهر است؛ اما جوهر به معنی اول ماده است، یعنی چیزی است که بنفسه «این» باشد، نیست. چون، در اینجا مقصود از جسم، جسمی است که دارای صفت معینی است، یعنی جسم ذی حیات است، جسم نمی­تواند فی­نفسه یعنی حیات باشد. و اتحادی است از نوع اتحاد دو امر غیر هم­سنخ و ارسطو به حیات پس از مرگ اعتقاد ندارد اما در افلاطون این برعکس است و نفس بعد از مرگ باقی می ­ماند البته ارسطو عبارتی دارد که بسیار بحث برانگیز است با این مضمون که؛ «فقط عقل است که از در مرگ بیرون می­ رود».

روح در افلاطون با بدن و جسم اتحاد حقیقی ندارد و چون از سنخ دیگر است و بالاجبار و بالضروره با بدن همنشین شده ولی اتحادی با آن ندارد. اگر تحلیل مفاهیم شرط لازم و مقوم فلسفهی تحلیلی باشد، آیا میتوان فیلسوفانی را که بیرون از این صد سال به چنین کاری اشتغال ورزیدهاند فیلسوف تحلیلی دانست؟ آیا فیلسوفان تحلیلی همواره معتقد به وجود ارتباط وثیقی میان علم و فلسفه بوده اند؟ ژال وال در رابطه با ارتباط نفس و حرکت چنین می­گوید: «افلاطون حرکت را در عالم مثل وارد می­کند، و مقصود ما نیز از این که می­گوئیم مثل به صورت نفس تصور می­شوند، همین است.

دیدگاهتان را بنویسید