مکاتب فلسفه اسلامی

خلاصه توضیح ارسطو در این باره این است که اشیاء سبک و سنگین تمایلی طبیعی به سوی موقعیتی خاص دارند که اگر در آن موقعیت قرار گیرند در حالت سکون خواهند بود، ولی اگر در آن موقعیت نباشند(مثل سقف خانه)در این صورت با رفع مانع، شیء بطور طبیعی و به سوی مکان طبیعیاش حرکت خواهد کرد؛مثلا اگر کسی ستون سقف را از زیر آن بیرون بکشد، سقف با حرکت طبیعی به سمت پایین حرکت خواهد کرد.در اینجا کسی که مانع را بر طرف میکند علت اتفاقی و بالعرض حرکت است و علت اصلی و ذاتی حرکت، عاملی است که اشیا را سبک و سنگین ساخته است.

که عبارت است از شناخت شیء به عنوان یک مصداق و فرد از یک ماهیت کلی از طریق جنس و فصل می باشد، مثلاً در فلسفه منطق ارسطویی بیان می شود که موجودات متشکل از ماهیاتی هستند که ذاتی شیء می باشند که خود این ذاتیات یا اعم هستند یا مساوی، اشیاء از طریق وجه مشترک ذاتی (جنس) و وجه مختص ذاتی (فصل) شناسایی می گردند. 2. «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(روم، آيه 21) «و از نشانههاى او اين است كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و در ميانتاتان مودت و رحمت قرار داد.

امروزه نظریات متعددی در تبیین کیفیت ارتباط نفس با بدن در مغرب زمین به چشم می­خورد که می­توان آنها را در دو دستۀ «نظریات ثنوی» Dualism و «نظریات وحدت­گرا» Monism قرار داد. «ارسطو، اعمال نفس را در بدن متحقق می­داند و این دو امر یعنی نفس و بدن را متلازم می­شمارد. در نظریات ثنوی، وجود نفس و بدن به عنوان دو امر اصیل مورد پذیرش قرار می­گیرد، این درحالی است که در نظریات وحدت­گرا، کفۀ ترازو به نفع یکی از دو طرف پایین آمده است.

این را در درسگفتاری مطرح میکند از همان درسگفتارهای فرایبورگ شماره ۵۶-۵۷ هست تحت عنوان به سوی تعریف فلسفه. حرف من این بود؛ آن وقتها کتاب «علم کلی» ایشان را دیده بودیم. فصل دوم این کتاب در مورد فلسفه سیاسی است و به نظرم میشد گستردهتر و بهتر باشد. این مسئله در غرب، تحت عنوان «مشکل ذهن- بدن» مطرح می­ شود. اما در مورد قسم اول حرکت(حرکت طبیعی که عامل محرکه در درون شیء موجود است)ارسطو میگوید:«باید در خود موجود بین محرک و متحرک تمیز قابل شویم.به نظر میرسد که در حیوانات، مثل کشتیها و اشیایی که طبیعتا نظام نیافتهاند، عاملی که تولید حرکت میکند متجزی از موجودیتی است که در معرض حرکت قرار میگیرد.و فقط بدین معناست که حیوان به عنوان یک کل، سبب حرکت خویش میشود.» (24) ظاهرا منظور این است که متحرک جسم حیوان است و متحرک نفس حیوان و با ملاحظه کل حیوان میگوییم حرکت طبیعی حیوان از خودش نشأت میگیرد پس متحرکت که جسم حیوان است محتاج عامل دیگری است که عبارت است از نفس حیوان.

مانند حیوانیت برای حیوان و انسانیت برای انسان. به عقیدۀ او موجود زنده (اعم از نبات یا حیوان) جزئی از طبیعت است و شناختن ماهیت آن جز با تشخیص انتزاعی ماده از صورت و تبیین ماده بوسیله صورت میسر نیست و تعریف صحیح هر کدام از این موجودات، هم باید شامل علت مادی باشد که در موجودات زنده همان جنبۀ بدنی آنهاست و هم علت صوری، اما علت صوری در چنین موجوداتی نفس است، اعم از نفس نباتی (غازیه و مولده) یا نفس حیوانی (محرکه و حساسه) یا نفس انسانی (ناطقه یا عاقله).

هم موضوعات اصلی فلسفه و هم کلام و همچنین دستورات اخلاقی و احکام اجتماعی اسلامی در شکل توحید خودنمایی میکند. یعنی فیالمثل اگر از نظر ارسطو «عقلِ بشری» در مقام «صورت» است (همانی که به گفته افلاطون به عالم حقیقت راه میبرد)، این بدین معنی است که اولاً «تواناییِ تعقل» آدمی، در جهان تجربی و در شکل روابطی که با دیگر آدمها در زندگی روزمره دارد، معلوم و شناخته میشود، و در ثانی برای اعلام این گزاره (: عقل، صورت آدمی است) حتماً میباید حضور آن را به منزله «ویژگیِ» خاص آدمی، تجربه کرده باشیم؛ چیزی که فرضا نزد حیوانات و یا گیاهان نیست و فقط به صورت امری کلی، در خصوص تمامی آدمها صدق میکند؛ حالا این آدم، رنگ پوست و یا نژادش هرچه باشد و یا به هر زبانی که تکلم کند، اثری بر ویژگیِ یاد شده ندارد و بهرحال از قدرت فکر و یا صحبت کردن (قدرت ناطقه) برخوردار است.

در فلسفۀ ارسطو، برخلاف آنچه در نزد فیثاغورس و افلاطون بود، در علم­النفس از موجود مخصوص مجرّد مفارقی بحث نمی­شود. از اینجا برمی­آید که، برخلاف تّصور افلاطون، علمی که مطالعۀ نفس به طور کلّی مورد بحث آن باشد وجود ندارد. از این قبیل پرسش ها از هیچ دانشجو و یا اهل علمی نمیشود و مخاطب به محض آنکه بداند رشته ی تحصیلی آن دانشجو و یا عالم چیست، بلافاصله متوجه میشود که آن علم به چه کار و فعالیتی تعلق دارد و یا احتمالاً میتواند متوجه شود که موضوع آن علم چیست. امیل بریه نظر ارسطو دربارۀ نفس را چنین تشریح می­نماید: «نفس در نظر ارسطو مبدأ فعالیت حیاتی و محرّک غیرمتحرّک این فعالیت است و علم به نفس مقدمۀ مطالعۀ تمام موجودات زنده است، همان طور که شناخت خدا مقدمۀ شناخت جهان است.

براستى درد آور است كه در كشورهاى غربى، و غرب زده، و در كشور ما قبل از انقلاب اسلامى، بيشترين اسم و شهرت و آوازه و پول و در آمد و موقعيت براى زنان آلوده و بى بند و بارى بود كه به نام” هنرمند و هنر پيشه”، معروف شده بودند، و هر جا قدم مىنهادند گردانندگان اين محيط آلوده براى آنها سر و دست مىشكستند و قدمشان را خير مقدم مىدانستند! قبل از هرچیز توصیحی مختصر دربارۀ عنوان مذکور ضروری به نظر می ­رسد.

ارسطو در کتاب دربارۀ نفس، قبل از آن که نظر خود را دربارۀ حقیقت نفس بیان کند نظرات بعضی از متقدمین را نقد و بررسی نموده است. بیدار شوید و تصمیم بگیرید، آنهایی که وقت دارید، این سنت را حفظ کنید و خود و دین و جامعهتان را با مدرسه سازندگی که نماز شب است، بیمه کنید که بسیار در زندگی انسان مؤثر است.روزه، نمیخواهم بگویم آن خاصیتهایی که گفتم. توجه به تاریخ زندگی بشر نشان می­دهد که این مسئله از دیرباز به عنوان مسئله­ای مطرح، برای بشر- حتی بشر اولیه – جلوه کرده است.

وی ادامه داد: فلسفه در روانشناسی و درمان روانی به صورت مستقیم وارد زندگی مردم شده است و اقلب اصطلاحات پزشکی و روانشناسی از فلسفه وام گرفته شده اند. آن وقت است که – همانطور که در بالا گفتم – میتوانید تخصصیتر وارد فلسفه شوید و به مطالعهی کتابهایی که به طور اختصاصی به یک شاخه از فلسفه و یا یک فیلسوف پرداختهاند بپردازید و پس از آن بتوانید آثار اصلی فلاسفه را بخوانید. البته درک این نکته ضروری است که معنی واژۀ پسوخه وسیع­تر از معنی نفس است به طوری که پسوخه داشتن به معنی حیات داشتن است، لذا تمامی موجودات زنده همچون گیاهان دارای نفس­اند، یا نفس به آنها داده شده است؛ آنها جاندار بوده، بی­جان نیستند.

اما همۀ موجودات زنده دارای یک نوع حیات و یا پسوخه نیستند. برای آن که هر شیء زنده­ای به هستی خود ادامه دهد، این وظایف و عملکردها ضروری است: بنابراین این­ها در همۀ موجودات زنده یافت می­ شوند، اما در گیاهان به تنهایی یافت می­شوند، یعنی بدون فعالیت­های بالاتر نفس. در درجات وجود، موجودات زنده دارای نفس هستند و نفس آنها چیزی نیست جز صورت آنها. درجات وجود در چنین دیدگاهی از مادۀ غیرآلی آغاز و به مادۀ آلی می­رسد و سپس به گیاه و بعد جانور و بعد به انسان و بعد به افلاک می­رسد. و بعد هم به مفارقات می­رسد.

دیدگاهتان را بنویسید