چطور فلسفه زندگی خود را پیدا کنیم؟

از همان آغاز پیدایش فلسفه، عقیده متفکرانی که به این نوع پژوهش ها سرگرم بودند، این بود که نظریاتی را که درباره خود و جهان قبول می کنیم، باید مورد رسیدگی دقیق قرار دهیم تا ببینیم آیا عقلا پذیرفتنی هست یا نه.همه ما عقاید و معلوماتی درباره جهان و انسان حاصل کرده ایم؛ اما فقط معدودی از ما تامل و فکر کرده ایم که آیا این معلومات و عقاید قابل اعتماد و معتبر است یا خیر. اگر این اصل انکار شود موجب می گردد جوهر و ماهیت اشیا از میان برود؛ چون در این صورت، همه چیزها اعراض می شوند و دیگر انسان بودن بالذات و حیوان بودن بالذات وجود نخواهد داشت.

نکته جالب توجه در بی نیازی اصل تناقض به برهان، این است که انکار آن خود مستلزم اثبات آن است. علمی که بحث درباره تعاریف را می توان موضوع آن دانست. همین گونه اشکالات و سؤالات باعث میشود تا ارسطو در متافیزیک ارتباط محرک و متحرک نخستین را از نوع علت فاعلی مستقیم نداند و محرکیت محرک اول را از نوع علت غایی توجیه کند. خلاصه آنکه فلاسفه پیش از ارسطو تنها به بعضی از علل اشاره کردند که آن هم مبهم بوده است.

آن گاه، پس از پاسخ مثبت به این دو سؤال، آیا روابطی بین اینها حاکم است که اسم آن را رابطه علیت و معلولیت بگذاریم یا نه؟ بالاتر از زیبایی حسی، زیبایی نفسانی است، اینها خیلی زیباتر هستند ولی باز زیبایی نیستند، باز زیبایی عقلی مثل حکمت و علم است، باز اینها نیستند، زیبایی، ایده زیبایی است. میگوید نه، اسم بایزید را میآورد و میگوید اینها حکیم حقیقی هستند. از آنجا که خود موضوع (زیر نهاد) انگیزه و عامل دگرگونی خودش نمی شود «نه چوب یک تختخواب را می سازد و نه برنز یک تندیس را، بلکه چیز دیگری علت دگرگونی است»،(10) این سؤال را در ذهن فلاسفه برانگیخت که علت به وجود آمدن و تباه شدن چیست؟ منشأ حرکتی که اشیا به وسیله آن به وجود می آیند و از میان می روند، چیست؟ کون و فساد و شدن (صیرورت) در جهان باید علتی داشته باشد.

اصل تناقض را چنین بیان می کند: «بودن و نبودن یک چیز (هر دو) در یک زمان و در همان چیز و از همان جهت ممکن نیست.»(15) این استوارترین و اصیل ترین قانون است، به طوری که نیاز به برهان ندارد؛ چون هیچ کس نمی تواند هستی یک چیز و هم نیستی همان چیز را بپذیرد. در این بین، اشارهای هم به برهان صُنعِ ویلیام پالی و نقد آن توسط هیوم میشود. همچنین بحث درباره این مسئله خارج از موضوع علم برهان است؛ زیرا تعاریف را از جمله مبادی می شمارد.

همچنین شبهه مشهور ابن كمونه،(۵) در باب توحید، و اهمیتی كه حكمای اسلامی، پس از ابن كمونه تا عصر صدرالمتألهین، برای پاسخ به این شبهه قائل شدهاند نیز گواه دیگری بر صحت این مدعاست. با پایان عصر ترجمه چنانكه دیمیتری گوتاس در كتاب «اندیشه یونانی، فرهنگ اسلامی(عربی) نشان میدهد به نظر میرسد مسلمانان آنچه را خواستند از یونانیان اخذ كردند و متناسب با دغدغهها و پرسشها و مسائل خود به اندیشهورزی روی آوردند. مدرس دانشگاه اصفهان ادامه داد:وظیفه فلسفه کنونی ایجاد تصویری جامع در گردآوری علوم است و هدف فیلسوف و فلسفه آسان سازی مسائل است. به همین دلیل است که فلسفه را مادر علوم می نامند.

اگر باعث عقبگرد ما نشوند، هیچ وقت پیشرفت ما را سبب نشده اند. «هیچ یک از دلایلی که ما برای اثبات وجود مُثُل می آوریم، روشنگر نیست، از برخی از آن ها هیچ نتیجه ضروری به دست نمی آید و از برخی دیگر، این نتیجه حاصل می شود که مُثل چیزهایی وجود دارند که به گمان ما اصلاً دارای مُثل نیستند. باید استوارترین اصول باشند، به طوری که فریب خوردگی در آن راه نداشته باشد. راه می روید و صد قافله دل کثیف همراه شما نیست. استدلال آن ها این است که چون از عدم چیزی جز عدم برنمی آید، لذا چیزها باید اوصاف متضاد داشته باشند و استدلال دیگرشان ناشی از این باور بود که کل واقعیت را عبارت از همین محسوسات می دانستند که دایم در حال تغییرند.

چیز واحد ممکن است، به طور بالقوّه و نه بالفعل، اوصاف متضاد داشته باشد، اما بالفعل این اوصاف متضاد را با هم ندارد تا مستلزم تناقض شود. ارسطو در پاسخ به آن ها، ادلّه شان را مردود اعلام کرد؛ استدلال اول را بدین گونه که وجود ممکن است بالقوّه یا بالفعل باشد. کریستیان وولف: فلسفه، علم به موجودات ممکن است؛ یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.

بنابراین، با گفتن «انسان» هر چه غیر انسان است، خارج می شود و این در واقع، پذیرفتن همان اصل تناقض است. انسان بودن چیزی هست و غیر انسان بودن چیزی دیگر. توضیح اینکه اگر منکر این اصل کلمه ای بر زبان آورد مثلاً، لفظ «انسان» را حتما با گفتن آن، معنایی اراده کرده است که غیر انسان داخل در آن نیست. بنابراین، آنچه مهم به نظر می رسد تعریف اشیاست به ذاتیات آن، که موضوع مهم مابعدالطبیعه است. بنابراین، به این نتیجه رسیدند که درباره آن ها هیچ چیز به درستی نمی توان گفت.

بنابراین، جوهر بدون کیفیت نمی تواند وجود داشته باشد. و چون این حکم باید نسبت به تمام وجود به کار رود، هیچ چیز هرگز نمیشود» (کاپلستون، ۱۳۸۵، ص ۶۳). آناکساگوراس عقل را همچون ابزار مکانیکی در تبیین تشکّل جهان به کار می برد، به طوری که اگر در تبیین علت وجود چیزی عاجز می ماند، پای عقل را به میان می کشید و اگر به تبیین دیگری دست رسی پیدا می کرد، آن را رها می کرد. اصل تناقض مستلزم فراتر رفتن از جواهر محسوس و قبول جواهر معقول است، علاوه بر آنکه بر اساس محسوسات نیز می توان به آن ها پاسخ داد: «همچنین در ردّ قول حریفان عدم کفایت امثله ای را که در تأیید رأی خود می آورند، باید آشکار کرد، خاصه باید روشن ساخت که دگرگونی تأثّرات حسّی به اقتضای احوال هرگز نمی تواند دلیلی برای اثبات صحّت رأی آن باشد؛ زیرا اگرچه شرابی که به کام تن درستان شیرین می آید به کام بیماران تلخ می نماید، و لیکن در همان دم که تلخ می آید، شیرین نمی نماید.

به همین دلیل، اولین مطلبی که باید در مابعدالطبیعه از آن بحث شود، اصول بدیهی و نخستین یا علوم متعارفه است؛ زیرا اگر این اصول را نشناسیم درباره هیچ یک از معانی وجود نمی توانیم سخن بگوییم. آناکسیمنس هوا را مقدّم بر آب و آن را اصل اولیه همه اجسام شمرد. به همین علت است که می گوید: زمین بر آب شناور است. پس تأثّر حسّی خود مؤیّد صحت علوم متعارفه است.»(19) دومین اصلی که ارسطو به عنوان اصول نخستین براهین ذکر می کند، اصل «ثالث مطرود یا طرد شق ثالث» است که استدلالی مشابه استدلال اصل تناقض دارد؛ چون در واقع به آن اصل برمی گردد.

اما ارسطو آن را در حد وسع جدل نمی داند؛ زیرا در صناعت جدل، تنها درباره اعتبار تعاریفی که به عمل آمده است حکم می کند. به نظر ارسطو، دیدگاه آن ها نیز کافی و قانع کننده نیست. بدین سان، بنابر نظر ارسطو، افلاطون نیز به همه علل اولیه و اصلی اشاره نکرد. معنای این اصل آن است که «در واقع، وجود هیچ چیز میانی در بین دو نقیض نیز امکان ندارد، بلکه درباره یک چیز، باید یک چیز را یا ایجاب کرد یا سلب.»(20) به نظر ارسطو، معنای این اصل از تعریف صدق و کذب آشکار می گردد.

ارسطو مفاهیم «بهره مندی» و «تقلید» را از طرف افلاطون در جواب آن اشکالات، کلمات تو خالی و استعارات شعری می داند. از این رو، به نظر می رسد که ارسطو انصاف را در حق وی رعایت نکرده است. اصول اولیه اشیا نزد آن ها یعنی اعداد، آن گونه که اجرام آسمانی و فلکی را تبیین می کنند، مبیّن پدیده های زمینی و اجسام محسوس نیست، چگونه عدد می تواند هم موجود واقعی باشد و هم علت وجود، دیدگاه فیثاغوریان از پاسخ گویی به این پرسش و اشکالات مشابه ناتوان است. ج. اگر مثل علت ذات اشیاءند، با بی حرکت بودن آن ها، اشیا نیز باید بی حرکت باشند.

دیدگاهتان را بنویسید